عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

شب كذايي

يكشنبه اخرشب بنيتاي مامان تب كرد و مارو ترسوند چون تبش پايين نميومد ماهم مجبور شديم ببريمش بيمارستان كه اشتباه كرديم،چون سريع برات ازمايش خون نوشتن و براي خونگيري خيلييي اذيتت كردن،سه بار سوزنو تو دستت كردن تا بتونن خون بگيرن،هر دفعه هم شما هلاك شدي از گريه كردن،فردا صبحش پيش دكتر خودت برديمش و گفت اون ازمايشا لازم نبوده و گفت ديگه سعي كنم واسه اين چيزا نرم بيمارستان تا اذيت نكنن بچه رو... فعلا منتظر جواب ازمايش عفونت اداري هستيم ولي نظر دكتر تب ويروسيه كه هنوزم درگيرش هستي،يبارشب يبار صبح تب ميكني كه با پاشويه و استامينوفن تبت رفع ميشه،اميدوارم جواب ازمايشتم خوب باشه و بنيتا مشكلي نداشته باشه بخاطر  همين واكسن دوماهگي شما فعلا كنسل شد ...
6 آبان 1394

"اقــــو اقــــو " دنيا به همين سادگيه دخترم.

از ديروز،يعني بيست و سوم مهرماه (٤٨ روزگي ) دخترم خيليي واضح در جواب آقو آقو كردن منو بابايي اونم آقو آقو ميكنه و ميخنده،منو بابايي داريم از اين لحظات حسابيييي لذت ميبريم دختر يكي يدونه من صبحا وقتي بيدار ميشي با لبخند شيرينت منو بابايي رو به وجد مياري،چند روزيه بابا بخاطر همين خنده هاي شيرينت ديرتر ميره سره كار... بخند دخترم ،بخند ، تا دنيا به روت بخنده ...
24 مهر 1394

40 روز گذشت...

امروز 40 روز از بودنت گذشت.... دخترم خیلی خوب منو باباشو میشناسه.خیلی خوب همه رو با نگاهش دنبال میکنه.وقتی باهاش حرف میزنی با دقت گوش میده و وقتی با لباش بازی میکنی برات لبخند دلنشین میزنه.گاهی وقتی باهاش حرف میزنیم تلاش میکنه تا اونم حرف بزنه و یه صداهای کوچیکم از خودش درمیاره.خانوم کوچولو مامان گردنشو خیلی خوب نگه میداره.موقعی که میخاد آروغ بزنه یا شیر بالا بیاره با یه صداهای خاصی که فقط و فقط مامان جونیش اون صداها رو میشناسه هشدار میده تا بلندش کنیم تا کارشو انجام بده.
15 مهر 1394

گردش سی و ششمون روز زندگی بنیتا

منو دختر نازم تصمیم گرفتیم یه دوریتو محله بزنیم .بعدشم رفتیم مدرسه مامان جون زهرا و سوربرایزش کردیم.همه همکارا و دانش اموزا دورت جمع شده بودن.شماهم با کیف همشون رو نیگاه میکردی. فقط توی راه برگشت گشنه ت شده بود.که همه میدونن واویلا میکنی وقتی گشنه ت میشه .کل محله فهمیدن دختر من شکموئه ...
15 مهر 1394

یکماهگی دخترم

5 مهر دخترم یکی یدونم یکماهه شد.چه زود گذشت این روزا... باباجونش منو دخترمو سورپرایز کرد با یه کیک خوشگل به مناسبت یماهگی بنیتاجونی اومد خونه.کلییی عکس گرفتیم ازت.حالا سر فرصت عکسا رو میزارم تو وبلاگ   یکماهه که زندگی سه نفره ما آغاز شده و دلپذیر تر و شیرین از اون چیزیه که آدم به زبون میاره. یکماهه که باباجون رضا وقتی از سرکار میاد.حتی اگه روز سخت و بدی داشته باشه لبخند شیرینش رولباشه یکماهه که من دارم از ارتباط باباجون با دختر گلم عشق میکنم. یکماهه که زندگی من و بابا جون شبیه آبنات چوبی شیرین شده.خیلییی شیرین خیلییی. یکماهه عشق منو باباجونی خیلییییی زیادتر از قبل شده فققط و فققط بخاطر حضور شماست دختر نازم ...
11 مهر 1394

دردسرهای اتلیه رفتن بنیتا خانوم

دخترم 16 روزگی بردیم اتلیه.مسؤل اتلیه تاکید کرده بود زیر 10 روز دخترتونو بیارین.ولی خب ما درگیر زردی و جوشای صورت بنیتا خانوم بودیم و نشد که بریم.نمیدونم چرا یهو تمام صورتت ریخت بیرون (یسری ها میگن گرمیه ولی دکتر گفت اگزماست .فعلا که داری دارو مصرف میکنی خود منم پرهیز غذاییم) الهیی مامان بمیره توی اتلیه شما خیلیی بیتابی کردی خیلییی.اون خانوم عکاس هم با سنگدلی فراوان نمیزاشت منو بابایی بغلت کنیم تا اروم شی.بزور 3 تا ازت عکس تونست بگیره.که منو بابایی طاقت نیاوردیم گریه های شما رو ببینیم و گفتیم که عکس گرفتن رو تموم کنه.منو بابایی پشیمون شدیم و کلی از شما عذرخواهی کردیم که بخاطر چهارتا عکس یادگاری شما خانوم گوچولو رو اذیت کردیم.   ...
11 مهر 1394